يكشنبه ۴ تير ۱۳۸۵
۲۸ جمادى الاول ۱۴۲۷ - ۲۵ ژوئن ۲۰۰۶ - سال هشتم - شماره ۲۰۵۹
گزارش
Tel: 8807157
Info@javandaily.com
sJavan.jpg
pdf PDF
Edition
صفحه نخست
داخلى
ايران و جهان
اقتصادى
حوادث
اجتماعى
ورزشى
فرهنگى
جوان ورزشى
جوان قرآنى
سراى ايرانى
گزارش
بين الملل
علمى
ادب و هنر
آرشيو
تماس با ما
گزارش «جوان» از بخش معلولين آسايشگاه كهريزك
پاى صحبت دختران ويلچرنشين
بى تو رفتم، بى تو باز آمدم، از سر كوى او
103116.jpg
دل ديوانه...
پنهان كردم، در خاكستر غم، آن همه آرزو
دل ديوانه...
چه بگويم اى دل، با من چه ها كردى
تو مرا با عشق او، آشنا كردى
پس از اين زارى مكن، هوس يارى مكن، تو اى ناكام
دل ديوانه...
به مزار سينه ام، به غم ديرينه ام، بخواب آرام
دل ديوانه...
اشعار فوق را راضيه يوسفى براى من و عكاس مان مى خواند. او جزو گروه موسيقى معلولان كهريزك است.
در هر كلامش يك دنيا شور و اميد جاريست.
اين جا كهريزك است و در آسايشگاه معلولينش زندگى رنگ ديگريست.
اين جا آبى، آبى تر است...
سبز، سبزتر...
و سفيد، سفيدتر...


محمد رضا هاديلو

اكثر دختران با ويلچرهايشان به سمت سالن مى آيند.
آن ها صبح در كلاس هاى هنرى، فرهنگى و ورزشى حاضر بوده اند و الان كه ساعت حدود ۱۲ را نشان مى دهد خود را براى خوردن ناهار آماده مى كنند.
سميه وضو گرفته، سجاده خود را روى پاهايش باز مى كند تا در اولين فرصت همراه با فرشتگان سجده بر درگاه خداوند آورد.
سميه ۴ سال است در شهر كهريزك زندگى مى كند، اهل تبريز است و به سختى سخن مى گويد: «نماز صبح هم خودم بيدار مى شم...»
سميه از عكاس روزنامه مى خواهد كه طورى عكس بيندازد تا پنجه پاهايش كه پوشيده نيست در عكس نيفتد...
103113.jpg
او بسيار محجبه، و در كنار ايمانش بسيار هنرمند است.
گلدوزى را خوب مى داند و هر روز براى آموختن چيزهاى جديدتر به كارگاه هاى آسايشگاه مى رود.
سميه، شاخه گلى را به تمام گل هاى دنيا هديه مى كند...
واقعاً اين جا آسمان رنگ ديگريست.
چه كسى مى گويد آسمان خدا همه جا يكرنگ است؟
كجا مى توان اين همه عاشق را كنار هم جمع كرد؟
جميله فلاح بچه يزد و حدود ۷ سال است كه زندگى در كهريزك را تجربه مى كند: «راضى ام به رضاى خدا... اين جا راحتيم... بعضى اوقات هم مى ريم پيش خانواده هامون.»
103110.jpg
وقتى از جميله مى پرسم در كدام بخش فعاليت دارد، مى گويد: «آموزش قرآن رو تموم كرده ام و حالا در حال حفظ كامل قرآن هستم كه در حال حاضر دو جزء را حفظ كرده ام...
آرى...! جميله حافظ قرآن است.
اين جا همه خوبند و فقط خوبى ها را مى بينند.
فاطمه نزديك ۲ سال است به اين جا آمده، او عضو گروه تئاتر است و خيلى دوست دارد حتماً برسر تمرينات شان حاضر شويم.
هر چند سخت صحبت مى كند اما تمام حرف هايش با لبخند و مهربانيست.
مى پرسم، فاطمه اين جا خوبه؟
- «چرا بد باشه؟ اين جا خوبه... همه خوبن... فقط دشمن بده.»
از كلاس هايش مى گويد: «هم كلاس درس مى رم، هم تئاتر... ما خودمون بازيگريم، چند بار بيرون هم اجرا داشتيم. امروز هم مربى اومده، بعد از ظهر مى ريم تئاتر، اگه بياييد خوشحال مى شيم.»
روز تولد حضرت رسول اكرم (ص)، سالگرد تولد فاطمه بوده و آن ها اين جا تولد گرفته اند.
راضيه يوسفى هم كه شعر اول مطلب را براى ما خوانده، ۴ سال است اين جا زندگى مى كنه، راضيه فرزند يك جانباز شيميايى است: «پدرم جانباز شيميايى جنگه.
103107.jpg
خيلى درد مى كشه... عيب نداره، دنيا دو روزه، مى گذره، خدا خودش شفا مى ده...»
103104.jpg
راضيه خيلى دوست دارد ساعت ها با هم صحبت كنيم، اما فقط در مورد خدا. اين كه خدا چطور بندگانش را دوست دارد و چطور بندگانش بايد هميشه اميد داشته باشند و نااميد نگردند كه خداوند رحمان است و رحيم.
103101.jpg
زينب طالبى ۱۸ سال پيش بر اثر يك تصادف گردن و نخاعش آسيب مى بيند، ۴ سال در خانه بسترى مى ماند، اما شرايط خيلى سخت مى شود: «ديدم نمى تونم از امكانات به خوبى استفاده كنم، پله بود، بالا و پايين رفتن سخت بود، نمى تونستم درس بخونم. حدود ۱۴ سال پيش اومدم اين جا. الحمدلله زندگى راحتى دارم.»
103098.jpg
البته زندگى زينب به همين جا ختم نمى شود، او درس مى خواند و زندگى را با تمام پستى و بلندى هايش ادامه مى دهد: «درس خوندم و الان دانشجوى ترم دوم تاريخ هستم. كارگاه هم مى رم. نقاشى، سنتور، تئاتر، تنيس روى ميز... اما چون درسم زياد شده به خاطر دانشگاه كارها و فعاليت هاى ديگرم محدود شده...»
103095.jpg
فكر كردم شايد خانم گيتى پرچم كه ۲۲ سال است كهريزك را به عنوان خانه خود انتخاب كرده بيش از هر كس ديگرى حرف براى گفتن داشته باشد، اما او فقط به چند جمله اكتفا مى كند: «ترو خدا به آقاى رييس جمهور بگيد راه ها رو يه طورى بسازه كه ما معلولين هم بتونيم استفاده كنيم، خيابون ها، پارك ها، اداره جات، حتى بيمارستان ها براى ما مشكل ايجاد مى كند، كمى هم به فكر ما باشيد.»
103092.jpg
او از زحمات تمام كارمندان آسايشگاه تشكر كرده و ادامه مى دهد: «اين جا خيلى براى ما زحمت مى كشن اما ما بايد ياد بگيريم شب و روز خودمونو بگذرونيم، نبايد متكى به خانواده يا كس ديگرى باشيم.»
103086.jpg
كهريزك پر از انسان هاى بزرگى است كه كمترين كارشان قهرمانى و پيروزى است. انشاءالله در شماره آينده به سراغ آنان خواهيم رفت.
اما بايد گفت كهريزك يك آسايشگاه نيست. كهريزك شهر عشق است.
نقطه سرخط
ساكنان ارغوان
محمد حسين فروزان
از زمانى كه كودك بودم تا امروز، پدر و مادرم را ديده ام كه دست هاى شكر به سوى پروردگار خويش بلند مى كنند و او را به پاس از اين كه فرزندى سالم به آن ها عطا كرده  است، ستايش مى كنند و همواره نيز از زبان شان شنيده ام كه اين برترين موهبتى بوده است كه خدا در زندگى به آن ها عنايت كرده است.
با اين حال بارها در زندگى نااميد شده ايم و با وجود داشتن بدنى سالم كه قدرت تلاش و فعاليت دارد، باز زانوى غم به بغل گرفته و مأيوسانه به آينده چشم دوخته ايم.
اما در جنوبى ترين نقطه پايتخت، درست در كنار بزرگترين گورستان شهر كه بوى فراق و نابودى از آن به مشام ذهن مى رسد، خانه اى است كه تجلى گاه هزاران اميد و آرزوست. جايى كه ده ها معلول، با اين كه مثل من و شما روى پاهاى خويش راه نمى روند و يا نمى توانند با دست هاى خود، پررنگى طاووس ها را نقاشى كنند، سوار بر ويلچرهاى اميد جاده زندگى را با شتاب مى پيمايند و هراسى از ناتوانى خود ندارند.
آسايشگاه معلولين كهريزك ، نه محل نگهدارى عده اى معلول، بلكه جايگاه رستن انسان هايى است كه اگرچه با حكمتى كه ما از آن بى خبريم، فعاليت بخشى از اعضاى بدن خود را از دست داده اند، اما با دل هايى پر از اميد و بازوانى پر از تلاش، هر چند روى چرخ، اما بر روى زانوان خويش راه مى روند و حتى گوى سبقت را از من و مايى كه در ظاهر از آن ها سالم تر هستيم مى ربايند.
اين جا زياد از شهر دور نيست، از همان جايى كه مردمانش با سرعت مى روند و مى دوند و به خيال خود از آن هايى كه در سر بالايى هاى تند، با فشار دست چرخ ويلچرشان را به جلو مى رانند، جلو مى زنند.
كهريزك، فقط چند دقيقه يا حداكثر يكى دو ساعت از خانه ساكنان پايتخت فاصله دارد اما عمق احساسى كه در آن يافت مى شود، سال ها با قلب بسيارى از ما فاصله دارد.
ساختمان ارغوان پذيراى دختران جوانى است كه رنج معلوليت آن ها را از پاى درنياورده و بلكه بر عزم آن ها افزوده است تا ذره ذره و گام به گام پله هاى موفقيت  و ترقى را در رشته هاى گوناگون ورزشى، هنرى، اجتماعى و... بپيمايند.
اين جا بهترين الگوهاى تلاش و صبورى براى جوانان، زندگى را با وجود تمام بى مهرى هايى كه با آن ها داشته است سپرى مى كنند و اجازه نمى دهند تا ذره اى نااميدى به درون وجودشان رخنه كند.
آن ها آموخته اند كه بايد در اين گردونه پرشتاب با توكل بر خدا، دست بر زانوى خود گذاشته و به پيش بروند، اما دل نيز به يارى من و شما سپرده اند. آن ها منتظرند تا دست هاى گرم همشهريان و خانواده هاى ايرانى كه هميشه دل هايى لبريز از عاطفه داشته و دارند را بدون احساس ترحم و دلسوزى از سوى آن ها، بفشارند و سفره دل هاى تنها و خسته اما پر از اميدشان را براى آن ها بگشايند.
زينب و فاطمه و راضيه و ظريفه و الهام و بقيه ساكنان كوچه ارغوان مى خواهند كه بدون توجه به معلوليت شان در اين اجتماع در كنار ما زندگى كنند و از امكاناتى كه براى همه ايجاد شده استفاده ببرند و در اين بين توجه شان به نگاه من و شماست كه با ترحم به معلولان ننگريم، زيرا كه هر چند عضوى از بدن شان مثل ما فعال نيست ولى قلب و روان و ذهن و روح شان تفاوتى با ما ندارد و احساس هر دومان يكى است.
ساكنان اين خانه از ما هيچ نمى خواهند؛ نه ترحم، نه عاطفه اى ساختگى و نه دلسوزى براى يك ناتوان.
آن ها باور دارند كه دنيايى از تحرك و پويايى اند و فقط چشم بر در دوخته اند تا ما ميهمان لحظات تنهايى شان شويم.
آن ها از ما كمك نمى خواهند؛ ترحم نمى خواهند، بلكه مى خواهند آن ها را مثل خواهران و دختران خود بدانيم و به چشم غريبه اى ناآشنا نگاه شان نكنيم.
اگر شما هم هنوز گذرتان به بخش معلولان آسايشگاه كهريزك نيفتاده است، كافى است چند ساعت از روز جمعه همين هفته تان را خالى كنيد و به ديدار دختران تان در كهريزك برويد تا با چشم ها و گوش ها و تمام وجودتان، آن چه را كه گفته ايم ببينيد و بشنويد و باور كنيد.
باور كنيد كه در اوج نااميدى مى توان اميدوار بود و در ظاهرى ناتوان، توانا.
اين جا دنياى ديگرى است. دنيايى كه تا نرويم، احساسش نمى كنيم.
و حالا مى فهمم كه اگر خدا به اقتضاى حكمت خويش نعمتى را از انسان مى گيرد، درهاى بسيار ديگرى از رحمت خويش را بر او مى گشايد كه شايد براى ديگران تا اين اندازه گشوده نباشد و تنها در اين ميان بايد اميد را از كف نداد و پرتلاش به پيش رفت مثل ساكنان ارغوان!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |