بى تو رفتم، بى تو باز آمدم، از سر كوى او
دل ديوانه...
پنهان كردم، در خاكستر غم، آن همه آرزو
دل ديوانه...
چه بگويم اى دل، با من چه ها كردى
تو مرا با عشق او، آشنا كردى
پس از اين زارى مكن، هوس يارى مكن، تو اى ناكام
دل ديوانه...
به مزار سينه ام، به غم ديرينه ام، بخواب آرام
دل ديوانه...
اشعار فوق را راضيه يوسفى براى من و عكاس مان مى خواند. او جزو گروه موسيقى معلولان كهريزك است.
در هر كلامش يك دنيا شور و اميد جاريست.
اين جا كهريزك است و در آسايشگاه معلولينش زندگى رنگ ديگريست.
اين جا آبى، آبى تر است...
سبز، سبزتر...
و سفيد، سفيدتر...محمد رضا هاديلو
اكثر دختران با ويلچرهايشان به سمت سالن مى آيند.
آن ها صبح در كلاس هاى هنرى، فرهنگى و ورزشى حاضر بوده اند و الان كه ساعت حدود ۱۲ را نشان مى دهد خود را براى خوردن ناهار آماده مى كنند.
سميه وضو گرفته، سجاده خود را روى پاهايش باز مى كند تا در اولين فرصت همراه با فرشتگان سجده بر درگاه خداوند آورد.
سميه ۴ سال است در شهر كهريزك زندگى مى كند، اهل تبريز است و به سختى سخن مى گويد: «نماز صبح هم خودم بيدار مى شم...»
سميه از عكاس روزنامه مى خواهد كه طورى عكس بيندازد تا پنجه پاهايش كه پوشيده نيست در عكس نيفتد...
او بسيار محجبه، و در كنار ايمانش بسيار هنرمند است.
گلدوزى را خوب مى داند و هر روز براى آموختن چيزهاى جديدتر به كارگاه هاى آسايشگاه مى رود.
سميه، شاخه گلى را به تمام گل هاى دنيا هديه مى كند...
واقعاً اين جا آسمان رنگ ديگريست.
چه كسى مى گويد آسمان خدا همه جا يكرنگ است؟
كجا مى توان اين همه عاشق را كنار هم جمع كرد؟
جميله فلاح بچه يزد و حدود ۷ سال است كه زندگى در كهريزك را تجربه مى كند: «راضى ام به رضاى خدا... اين جا راحتيم... بعضى اوقات هم مى ريم پيش خانواده هامون.»
وقتى از جميله مى پرسم در كدام بخش فعاليت دارد، مى گويد: «آموزش قرآن رو تموم كرده ام و حالا در حال حفظ كامل قرآن هستم كه در حال حاضر دو جزء را حفظ كرده ام...
آرى...! جميله حافظ قرآن است.
اين جا همه خوبند و فقط خوبى ها را مى بينند.
فاطمه نزديك ۲ سال است به اين جا آمده، او عضو گروه تئاتر است و خيلى دوست دارد حتماً برسر تمرينات شان حاضر شويم.
هر چند سخت صحبت مى كند اما تمام حرف هايش با لبخند و مهربانيست.
مى پرسم، فاطمه اين جا خوبه؟
- «چرا بد باشه؟ اين جا خوبه... همه خوبن... فقط دشمن بده.»
از كلاس هايش مى گويد: «هم كلاس درس مى رم، هم تئاتر... ما خودمون بازيگريم، چند بار بيرون هم اجرا داشتيم. امروز هم مربى اومده، بعد از ظهر مى ريم تئاتر، اگه بياييد خوشحال مى شيم.»
روز تولد حضرت رسول اكرم (ص)، سالگرد تولد فاطمه بوده و آن ها اين جا تولد گرفته اند.
راضيه يوسفى هم كه شعر اول مطلب را براى ما خوانده، ۴ سال است اين جا زندگى مى كنه، راضيه فرزند يك جانباز شيميايى است: «پدرم جانباز شيميايى جنگه.
خيلى درد مى كشه... عيب نداره، دنيا دو روزه، مى گذره، خدا خودش شفا مى ده...»
راضيه خيلى دوست دارد ساعت ها با هم صحبت كنيم، اما فقط در مورد خدا. اين كه خدا چطور بندگانش را دوست دارد و چطور بندگانش بايد هميشه اميد داشته باشند و نااميد نگردند كه خداوند رحمان است و رحيم.
زينب طالبى ۱۸ سال پيش بر اثر يك تصادف گردن و نخاعش آسيب مى بيند، ۴ سال در خانه بسترى مى ماند، اما شرايط خيلى سخت مى شود: «ديدم نمى تونم از امكانات به خوبى استفاده كنم، پله بود، بالا و پايين رفتن سخت بود، نمى تونستم درس بخونم. حدود ۱۴ سال پيش اومدم اين جا. الحمدلله زندگى راحتى دارم.»
البته زندگى زينب به همين جا ختم نمى شود، او درس مى خواند و زندگى را با تمام پستى و بلندى هايش ادامه مى دهد: «درس خوندم و الان دانشجوى ترم دوم تاريخ هستم. كارگاه هم مى رم. نقاشى، سنتور، تئاتر، تنيس روى ميز... اما چون درسم زياد شده به خاطر دانشگاه كارها و فعاليت هاى ديگرم محدود شده...»
فكر كردم شايد خانم گيتى پرچم كه ۲۲ سال است كهريزك را به عنوان خانه خود انتخاب كرده بيش از هر كس ديگرى حرف براى گفتن داشته باشد، اما او فقط به چند جمله اكتفا مى كند: «ترو خدا به آقاى رييس جمهور بگيد راه ها رو يه طورى بسازه كه ما معلولين هم بتونيم استفاده كنيم، خيابون ها، پارك ها، اداره جات، حتى بيمارستان ها براى ما مشكل ايجاد مى كند، كمى هم به فكر ما باشيد.»
او از زحمات تمام كارمندان آسايشگاه تشكر كرده و ادامه مى دهد: «اين جا خيلى براى ما زحمت مى كشن اما ما بايد ياد بگيريم شب و روز خودمونو بگذرونيم، نبايد متكى به خانواده يا كس ديگرى باشيم.»
كهريزك پر از انسان هاى بزرگى است كه كمترين كارشان قهرمانى و پيروزى است. انشاءالله در شماره آينده به سراغ آنان خواهيم رفت.
اما بايد گفت كهريزك يك آسايشگاه نيست. كهريزك شهر عشق است.