|
|
|
|
|
تقديم به حضرت زهرا (س)
|
|
|
|
نقد «فرمانده براى چه مى جنگيم»
|
|
|
|
|
نقاشى و خوشنويسى در دوران صفويه
|
|
|
محمدرضا شجاعى
برخى از تحليل گران دوره صفوى مدعى هستند كه صفويان هنر دوره تيمورى را تقويت و شكوفا كردند. تيموريانى كه در هرات و حوالى خراسان صاحب قدرت بودند و پس از شكست سخت ازبكان از شاه اسماعيل اول ميراث فرهنگى و هنرى هرات يكجا به صفوى تعلق گرفت. بهزاد نقاش معروف تيمورى پس از فتح هرات به تبريز برده شد و جالب اين كه در تبريز سرپرستى گروهى از نقاشان صاحب ذوق هراتى را بر عهده گرفت و توانست سبك و مكتب تبريز را در هنر نقاشى پايه گذارى كند. شاه اسماعيل به تدريج به بهزاد علاقه مند شد و به شدت از هنر او حمايت كرد و بعدها وى را به رياست كتابخانه سلطنتى منصوب كرد. در نقاشى هاى ايرانى كه به سبك و سياق مينياتور ترسيم مى شد غالباً قوانين خاصى رعايت مى شده است. در اين قبيل نقاشى ها كه گاه مورد تمسخر نقاشان فرنگى قرار مى گرفت جهان سه بعدى به دو بُعد تبديل شده و لاجرم انسان ها و اشيا و غيره چهره بسيار حقيقى و طبيعى پيدا نمى كردند. با اين حال هنرمندان ايرانى مى توانستند رنگ هاى موزون و يكدستى را به كار گيرند. در عين حال كه تصاوير نقاشى مملو بود از پرندگان، حيوانات، درختان بلند و... نقاشان صفويه براى نشان دادن آسمان از رنگ طلايى استفاده مى كردند، آب را نه آبى نيلى بلكه نقره گونه رنگ آميز مى كردند، سروهاى بلند قامت را سبز بسيار تيره مى كشيدند و اما لباس مردان صفوى غالباً قرمز بسيار تند و گاه آبى نيلى است، شاه اسماعيل صفوى كه به هنر توليد كتاب علاقه داشت بر آن شد تا هنرمندان را جهت تاليف كتابى به كار وادارد. نتيجه كار كتابى بود به نام شاهنامه شاه طهماسبى چرا كه كتاب در زمان شاه اسماعيل به پايان نرسيد و در دوران سلطنت شاه طهماسب قوام يافت. در اين اثر آثار ارزشمند ۲۵۰ نقاش مينياتور وجود دارد. برخى از هنرمندان بر اين باورند كه اين كتاب خود نگارخانه اى سيار است. در اين اثر به غير از نقاشى سرآمدترين آثار خوشنويسان نيز به چشم مى خورد. خوشنويسان مشهور آن دوران حدود ۶۰ هزار بيت شاهنامه فردوسى را به رشته تحرير درآوردند. بى شك در هيچ دوره اى از تاريخ ايران تا اين حد به هنر خوشنويسى بها داده نشده است. توليد آثار خوشنويسى از كتاب فراتر رفت و خطاطان به كار تزيين مساجد و بناهاى عمومى مشغول گشتند آنچنان كه رضا عباسى در دوران شاه عباس خطاطى سر در مسجد شيخ لطف الله را شخصاً انجام داد. در اين بين ديدگاه و بينش شيعيان و به طور كلى جهان اسلام در كار خطاطان به خوبى جاى گرفت. همچنين نقاشان مينياتور صفوى به تدريج به كار نقش كوبى و برجسته كارى روى چرم مشغول گشتند. شاه طهماسب به شدت به هنر نقاشى علاقه داشت و در كار گسترش آن تلاش كرد، اما نوه او شاه عباس آنچنان به اين هنر روى خوش نشان نداد، بلكه به هنر معمارى و شهرسازى بيشتر گرايش داشت و به همين دليل طراحان و معماران معروفى چون شيخ بهايى كه فقيهى عاليقدر نيز بود در دوران شاه عباس فعاليت چشمگيرى از خود نشان داد. با تمامى اين تفاسير در همان دوران خاص دو سبك متفاوت نقاشى ظهور كرد؛ يكى سبك كار رضا عباسى و ديگرى سبك نقاش صادق بيگ افشار. در پايان اشاره به اين مساله ضرورى است كه غالب نقاشى ها در دوران شاه عباس به بعد به صورت تكه ورقه اى بوده و براى تصويرگرى كتب خاص نقاشى ها خلق نشده اند.
|
|
|
|
|
داستان هاى آسمانى در گذر زمان
|
|
|
بخش پايانى كامران پارسى نژاد
در بخش نخست پيرامون نقش استعمارگران و ادبيات استعمارى جهت تلفيق قصه هاى آسمانى و داستان هاى اسطوره اى سخن به ميان آمد و گفته شد كه بسيارى از جريان هاى روشنفكرى بر آن هستند تا قصه هاى آسمان را تخريب كنند و چنين مطرح سازند كه اين گونه آثار دست پرورده انسان خاكى است.
بسيارى از كتب الهى هم كه به صورت مكتوب به دست مردم رسيدند، در گذر زمان نابود شدند. در اينجا است كه معجزه قرآن كريم به عنوان تنها كتاب آسمانى كه از خطر تحريف و دست خوردگى در امان ماند، مشخص مى گردد. انسان همواره در فهم رويدادهاى فراحسى كه بيانگر قدرت و توانمندى خداى متعال است، وامانده و درصدد تفسير رويدادهاى فوق از منظر مادى و جسمانى خود است. بسيارى از انسان ها كه خود شاهد معجزات عظيم خداوند بودند، باز هم رضايت ندادند و به راه راست هدايت نشدند. پس جاى تعجب نيست اگر انسان غرض ورز امروزى بخواهد به تليفق داستان هاى آسمانى با افسانه ها و حكايات خلق شده توسط بشر بپردازد. برخى از منتقدين ميانه رو در پى تحقيقات خود پيرامون داستان هاى الهى و پس از مواجه شدن با حضور شخصيت هايى چون «فرشتگان خداوند» چنين ادعا كرده اند كه شايد بسيارى از رويدادهاى مطرح در داستان هاى آسمانى غيرقابل پذيرش باشند و بشر در قبول آن ها دچار شك و ترديد شود، اما وجود فرشتگان و نقش آفرينى آن ها در جهان هستى بسيار ملموس و باورپذيرتر از برخى اعمال و رفتارهاى فراحسى است. طبق نظر آن ها، فرشتگان وجود عينى ترى دارند و به عنوان يكى از موجودات خلق شده در جهان هستى شناخته مى شوند. آن ها به طور كلى با موجودات تخيلى، افسانه ها و اسطوره هاى ملى و قومى تفاوت دارند و نبايد اين موجودات را با خدايان و اسطوره هاى غربى و شرقى يكسان دانست. در خصوص كليه مسايل مطرح شده جا دارد محققين و پژوهشگران معتقد و خداجوى به بررسى عميق داستان هاى كتب آسمانى و ساير داستان هاى توليد شده توسط انسان بپردازند، تفاوت هاى آن ها را مشخص سازند و به ريشه يابى داستان هايى كه از داستان هاى الهى الهام گرفته اند بپردازند. به طور مثال در بررسى تطبيقى ميان اين گونه آثار مشخص شده است كه در افسانه ها، حكايات، اسطوره ها و داستان هاى علمى- تخيلى، مقوله مرگ به صورت كاملاً اسرارآميز و تفكيك ناپذير مطرح شده است. در اين قبيل آثار «مرگ» با چهره اى وحشتناك و اسرارآميز ظاهر مى شود كه به عنوان پايان ناخوشايند شخصيت ها قلمداد مى گردد. در صورتى كه در كتب الهى و در داستان هاى آن با مقوله مرگ به گونه اى ديگر برخورد شده است. مرگ در اين گونه آثار پايان زندگى نيست. حتى در اين قبيل آثار برخوردى طبيعى و علمى با مقوله مرگ و توصيفاتى از عالم پس از مرگ ارايه شده است. حال اگر انسان قادر به درك برخى توصيفات نيست، به اين خاطر است كه پيرامون انسان در جهان هستى پوششى وجود دارد كه اجازه نمى دهد انسان كه پيرامون انسان در جهان مادى دست يابد و به درستى آن را درك كند. هر كسى از ظن خود شد يار من از درون من نجست اسرار من اصولاً انسان در برابر مقوله مرگ كنجكاو بوده است و دوست دارد اطلاعاتى از آن عالم به دست آورد. از اين رو در افسانه ها و اسطوره هاى خلق شده بر اين مساله تاكيد فراوان شده است و به عنوان جزء مهمى از اين قبيل آثار معرفى مى گردد. انسان همواره تمايل داشته است تا با عالم مردگان و ارواح ارتباط برقرار و به نوعى مسايل استنباط كرده را درج كند. نويسندگان در اين راستا تلاش بسيار زيادى در ثبت اطلاعات مربوط به مردگان و عالم برزخ داشته اند. در افسانه و اسطوره هاى قديم مردان قدرتمند گاه به دنياى مردگان سفر كرده و پس از جنگ و گريز فراوان برخى انسان هاى مورد علاقه خود را به دنياى مادى بازگردانده اند همچون هركول كه براى بازگرداندن دخترى به سرزمين مردگان سفر مى كند و حتى در مقطعى با فرشته مرگ كشتى مى گيرد. در اين ميان برخى نويسندگان براى طبيعى جلوه دادن عالم مردگان همه هم خود را براى ارايه آمار و اطلاعات علمى صرف كرده اند. آن ها حتى براى طبيعى جلوه دادن اين دنيا از عنصر جادو و سحر نيز سود جسته و با بهره ورى از اين دو عنصر ارتباط ميان انسان و عالم پس از مرگ را منطقى جلوه داده اند. تمامى موارد ياد شده نشان از اين مساله دارد كه شيوه برخورد انسان با مقوله مرگ و توصيفاتى كه خداوند متعال در كتب الهى به ويژه قرآن كريم در اين ارتباط دارد با هم بسيار متفاوت است. بررسى مطلب فوق نيازمند زمان و فرصت مناسبى است كه در مقاله كوتاه فعلى نمى گنجد. در ميان تمامى پژوهشگران غربى كه به مضامين ياد شده علاقه نشان دادند مى توان به «آليستر كرولى» اشاره داشت كه جانب انصاف و عدالت را نسبتاً حفظ كرده است. او به تاريخچه اديان مختلف و نحوه شكل گيرى ديدگاه هاى مذهبى علاقه داشته و بخشى از تحقيقاتش به بررسى تطبيقى داستان هاى مذهبى با ساير داستان هاى كهن اختصاص يافته است. او همچنين به بررسى داستان هاى علمى- تخيلى پرداخته و ادعاهاى برخى محققين را كه به يكسان بودن تمامى داستان ها معتقد بودند بررسى كرده است. وى پس از بررسى دقيق خود چنين ادعا كرد كه داستان هاى مذهبى هيچ ارتباطى با داستان هاى علمى- تخيلى نداشته و باعث توسعه و پيشرفت آن نشده اند. آليستر كرولى به صراحت بيان كرد كه عقايد و نظريات مطرح شده در كتب الهى همواره ثابت بوده است و نيازمند هيچ گونه تحول و دخل و تصرفى نيستند. در صورتى كه داستان هاى ساخته شده توسط انسان همواره دچار دگرگونى شده و تغيير يافته است. او همچنين به مساله اخلاق و معنويت اشاره داشته و معتقد است داستان هاى مذهبى تنها به چنين مسايلى توجه دارند و روح يكتاپرستى در لابه لاى جملات و كلمات آن ها مشهود است. در ابتداى قرن بيستم، بسيارى از مبلغان غربى سعى كردند تا به مردم جهان اين گونه بقبولانند كه انسان بايد به دنبال تجربيات فردگرايانه خود باشد و از پذيرش اصول اعتقادى دينى پرهيز كند. آن ها كسب تجربيات فردى و به كارگيرى آن در زندگى روزمره مادى (بدون توجه به عوامل غيرمادى و معنوى) را به عنوان عامل اصلى هدايت بشر دانسته اند و شيوه تفحص علمى را كه براساس فلسفه شك گرايى بنا شده است، توصيه مى كردند. اين افراد حتى به حدى گستاخ بودند كه نام گروه خود را «نئوكافر» نهادند. آن ها ويژگى قرن ۲۰ را ظهور نئوكافرها دانستند و بر طرح ديدگاه هاى اين گروه پافشارى كردند. كرولى تلاش زيادى در شناسايى اين جريان ادبى و فلسفى خطرناك انجام داد. بسيارى از رقيبان سعى داشتند تا اندوخته هاى او را بربايند يا به اسم خود مسايل كشف شده را مطرح سازند. در سال ۱۹۰۴ كرولى ادعا كرد كه با فردى به نام «آيواس» آشنا شده است كه براى او حكم يك فرشته نجات را داشته است. كرولى گفت: آيواس كتابى را كه فرشته خداوند، جبرييل، بر محمد رسول خدا(ص) آشكار داشته است به من معرفى كرد تا بررسى كنم. او چنين اظهار داشت كه خداوند از طريق جبرييل دستورات و تعاليم خود را بر محمد(ص)، پيامبر خدا آشكار ساخت تا او به مردم منتقل سازد. كرولى در ابتدا از خواندن قرآن كريم اجتناب ورزيد، اما بعدها پس از مطالعه و بررسى عميق كتاب بر اشتباهات پيشين خود واقف شد و تمامى مندرجات كتاب را تاييد كرد. كرولى از قرآن كريم به عنوان با ارزش ترين و مهم ترين منبع اصلى هدايت بشر ياد و بر اين مساله پافشارى كرد كه اين كتاب تنها كتابى است كه براى رشد پيشرفت و ايجاد تحول عظيم فكرى و روحى انسان تا ابديت مفيد بوده است و انسان ها همواره بايد به اصول و مبانى مطرح شده در آن پايبند باشند. كرولى همچنين به مطالعه افسانه ها و حكايات شرقى مشغول گشت و استنباط هاى فردى خود را به صورت مدون و مكتوب مطرح ساخت. «آدولف هيتلر» پس از به قدرت رسيدن با كتاب هاى كرولى آشنا گشت. او تجارب زيادى از فرهنگ ملل شرق به دست آورد و متوجه شد براى دست يازيدن به آرمان ها و اهداف خود بايد فرهنگ مردم جهان را آموخت. هيتلر در شكل گيرى اصول اعتقادى خود از ديدگاه ها و باورهاى مردم شرق بسيار سود برد، اما هيچ گاه نخواست تا از اين اطلاعات ارزشمند در راه درست و اصولى استفاده كند. در واقع هيتلر پس از مطالعه داستان ها و حكايات شرقى، در جهت عكس گام برداشت و از تجارب نهفته در اين آثار كه تمامى در جهت ارتقا و رشد فكرى و اخلاقى انسان ها خلق شده بود، سوءاستفاده كرد. در پى اين حادثه، دشمنان قسم خورده كرولى كه از طرح ديدگاه هاى او خاصه موارد گفته شده در خصوص قرآن كريم ناراحت بودند دست به كار شدند و چنين شايع كردند كه كرولى عضو فعال حزب نازى هيتلرى است و او را «رهبر شيطان» لقب دادند. با تمامى اين اوصاف، نويسندگان و انديشمندان بسيارى از طريق كرولى با دنياى شرق آشنا شدند و از داستان ها و افسانه هاى شرقى الهام گرفتند، همچون جورج لوكاس كه براى خلق افسانه جنگ ستارگان خود از داستان هاى شرقى الهام گرفت. او در اين اثر عناصر شرقى و غربى را در هم تلفيق كرد و در پى آن همين شيوه مورد استفاده بسيار از نويسندگان غربى قرار گرفت. جان وايدسايد پارسونز از ديگر شاگردان كرولى به حساب مى آيد. او پس از مطالعه افسانه ها و داستان هاى شرقى ايده اصلى براى ساخت نوعى راكت را كه در جنگ جهانى دوم استفاده شد و تاثير بسيار زيادى در روند جنگ داشت، پيدا كرد. اصولاً آشنايى نويسندگان داستان با مردم، محيط، فرهنگ و بافت اجتماعى باعث مى گردد تا حوادث و رويدادهاى داستانى، باورپذير و قانع كننده به نظر برسند. شيوه به كارگيرى اصولى عناصر داستان، ايجاد نظام منطقى در بناى داستان، آرايش صحنه ها، جلوگيرى از اطاله كلام و توجه و آشنايى با ساختار نحوى و شيوه روايى داستان باعث مى گردند تا منتقدين و مخاطبان آثار داستان، گاه ميان حقيقت و داستان دچار اشتباه و شك گردند. آن ها همچنين در درك اين مساله كه كدام يك تحت تاثير ديگرى قرار مى گيرند، عاجز مانده اند. آيا حقيقت از داستان الهام گرفته است يا برعكس؟ برخى از صاحب نظران، متوجه اين مساله شده اند كه داستان هاى كتب آسمانى بيش از ساير داستان ها بر رويدادهاى حقيقى مخصوصا رويدادهاى تاريخى تاثير بسيار زيادى دارند. در حقيقت داستان هاى فوق در طول تايخ توانسته اند به بسيارى از جريان ها و حركت هاى تاريخى سمت و سو بدهند. در بررسى تطبيقى رويدادهاى تاريخى، اجتماعى، سياسى و... و حوادث داستان هاى الهى، مشخص شده است كه انسان در هر دو موقعيت تجارب يكسانى را به دست آورده است. بدين ترتيب است كه بسيارى از تجارب يكسان بشرى در فرهنگ هاى ملل مختلف تلفيق شده اند. پس از داستان هاى آسمانى، حكايات عارفانه بيشترين تاثير را بر جريان ها و رويدادهاى اجتماعى، تاريخى و... گذاشتند. گروهى از منتقدين مى گويند كه داستان هاى عرفانى بايد در گروه داستان هاى مذهبى و كتب الهى قرار گيرند. منتقدين چنين اظهار مى كنند كه داستان هاى عرفانى از سويى قصد دارند تا شيوه و مراحل عرفانى را به تصوير كشند و از سويى مى خواهند بر جريان زندگى بشر و نوع ديدگاه او به زندگى تاثيرگذار باشند. با اين حال بسيارى از رمز و رازهاى صوفى گرى و عرفانى بدين طريق مشهود مى گردند. در داستان هاى عرفانى، نماد و تمثيل بيش از ساير داستان ها مورد توجه و عنايت قرار گرفته است. بسيارى از نمادهاى مطرح شده در اين گونه داستان ها از نوع جمعى اند و براى غالب مردم قابل درك مى باشند. با اين حال گاه ديده شده است كه برخى مخاطبان اين گونه آثار به دليل نبود درك صحيح نمادها به بيراهه رفته و از داستان ها آموزش نادرستى گرفته اند. در غالب داستان هاى عرفانى، سعى شده است تا سطح آگاهى و اشراف انسان نسبت به جهان هستى مشخص گردد آنچنان كه در داستان هاى اساطيرى نيز چنين هدفى دنبال مى شود. درداستان هاى آسمانى خواننده با چنين وضعى مواجه نيست. هيچ گاه ديده نشده است كه داستان هاى آسمانى انسان را به بيراهه بكشاند يا در آن ها جست وجوى انسان و سير تفكر و برداشت او از ساحت سيال هستى از منظر مادى باشد. انديشه و كلام نهفته در داستان هاى الهى از جنس و نوع ديگرى است. نويسنده اصلى داستان هاى آسمانى خود بر حقيقت مطلق اشراف دارد و امرى بر او پوشيده نيست. قصد و نيت او از بازگويى حوادث و رويدادهاى گذشتگان آن هم در قالب داستان مشخص سازى و آشكار كردن برخى حقايق بر بشر خاكى است. در صورتى كه نويسندگان افسانه و داستان هاى علمى و تخيلى همواره برآنند تا به گوشه هاى تاريك جهان هستى دست يابند، حقايق زندگى را دريابند و به تجربيات جديدى دست يازند. غربيان تمامى تجارب مهم و ارزشمند شرق را به تدريج استخراج كرده و از آن ها سود برده اند. آن ها بعضاً حتى بيشتر از شرقيان به مسايل فرهنگى، اعتقادى و مذهبى ملت شرق اشراف دارند و در حقيقت قدرت فعلى خود را از شرق به دست آوردند. به همين دليل آن ها ديگر نمى خواهند ملت شرق پايبند سنن، باورها و تجاربى كه از زمان باستان تاكنون به دست آورند، باشند چرا كه ممكن است ملل شرق نيز روزى و روزگارى به رمز موفقيت غربيان دست يابند. از اين رو، تمامى اندوخته هاى ناب ملت شرقى با حربه روشنفكرى و مدرنيسم نابود مى گردد و به جايش فرهنگ بى هويت غربى جايگزين مى گردد. غربيان همين طرح و نقشه را با داستان هاى آسمانى دارند. آن ها به خوبى مى دانند كه در اين گونه آثار نكات بسيار مهم و سرنوشت سازى وجود دارد كه اگر مردم تحت سيطره جهان به آن ها واقف شوند به خواسته هاى مشروع خود مى رسند. استعمارگران در ميان كتب آسمانى بيش از همه از قرآن مجيد در هراسند چرا كه مى دانند اين كتاب آسمانى تنها كتابى است كه در طول تاريخ تحريف نشده و بسيار كامل و بى نقص است. از اين رو سعى دارند با هر ترفند و نيرنگى مردم را از توجه به قرآن بازدارند. آفرينش كتاب آيات شيطانى و تهاجم به اعتقادات مسلمين از جمله هدف هاى مهم استعمارى به شمار مى آيد. داستان هاى قرآنى نيز در فهرست سياه ادبيات استعمار نو وجود دارد تا به شيوه هاى گوناگون و با يارى گرفتن از فن تبليغات وسيع به نابودى كشانده شوند. در حقيقت ادبيات استعمار نو بيش از آن كه از افسانه ها و داستان هاى ملى و قومى شرق بترسند از داستان هاى آسمانى و الهى وحشت دارند. خاصه اين كه، اين داستان ها متعلق به شرق و از همه مهم تر داستان هاى قرآنى باشند. به همين دليل به عمل تلفيق و يكسان سازى ميان داستان هاى گوناگون مبادرت مى ورزند تا اطلاعات ارزشمند نهفته در اين قبيل آثار را تغيير دهند و اجازه ندهند تا اطلاعات ناب و ارزشمند به دست مردم برسند.
|
|
|
|
|
تقديم به حضرت زهرا (س)
روى ياس
فرزانه رضوانى نژاد
زاشتياق نگاهت ببين شكسته دلم ز سوز ناله و آهت ببين شكسته دلم ميان غربت صحرا و گريه هاى تو من كنار حسرت چاهت ببين شكسته دلم تو مرد عرصه رزمى به روز رنج على من از غريبى شاهت ببين شكسته دلم تو روى ياسى و بر گونه ات نشسته خزان از آن كبودى ماهت ببين شكسته دلم چو آن ستاره قطبى تو رهنماى منى از اين غريبى راهت ببين شكسته دلم تو آفتاب يقينى، تو سايه سار دعا جدا ز شاخه چو كاهت ببين شكسته دلم ياس نبى فاطمه آغوش باز علقمه واژه اى بنوشته در قلب همه فاطمه ياس نبى، حور على ذكر آمين على يا فاطمه فاطمه يا فاطمه يا فاطمه بر غم ما در دو عالم خاتمه فاطمه آن آشناى بى مثل گشته جارى در زلالى غزل قفل دل ها با كليدش بشكند خو گرفته با دل ما از ازل فاطمه يا فاطمه يا فاطمه بر غم ما در دو عالم خاتمه فاطمه نور خدا در جان ما گشته جانم با صدايش همنوا بر نبى فخر دو عالم فاطمه كس نسازد جان ما از او جدا فاطمه يا فاطمه يا فاطمه بر غم ما در دو عالم خاتمه فاطمه دردانه اى از مصطفى يار بى همتا براى مرتضى مادرى بهر حسين و زينبين افتخار ديگر او مجتبى فاطمه يا فاطمه يا فاطمه بر غم ما در دو عالم خاتمه فاطمه تو چشمه هاى كوثرى از تمام خلق عالم برترى اى فداى خاك پايت مادرم تو براى مصطفى هم مادرى فاطمه يا فاطمه يا فاطمه بر غم ما در دو عالم خاتمه
|
|
|
|
|
نقد «فرمانده براى چه مى جنگيم»
رويكرد اگزيستانسياليستى و نظام تقابل
يك صد و پنجاه و هفتمين نشست هفته كانون ادبيات ايران، جلسه نقد و بررسى مجموعه داستان «فرمانده براى چه مى جنگيم» نوشته غلامرضا احمد خانى بود. محمدرضا اصلانى، بلقيس سليمانى و محمدرضا گودرزى اين اثر را نقد كردند. در ابتداى نشست نويسنده يكى از داستان هاى مجموعه را خواند و پس از آن محمدرضا اصلانى با اشاره به عنوان كتاب گفت: عنوان يك واژه يا عبارت نيست، بلكه يك جمله پرسشى است و از دو علامت سجاوندى همزمان در پايان جمله استفاده شده است كه به لحاظ كاربرد شناسى گفتار يك نوع ترديد و عدم قطعيت را بيان مى كند. اين منتقد با اشاره به تلاش راوى اين داستان در ارتباط گيرى با ديگران گفت: هيچ كس حاضر نيست با او تماس برقرار كند و انگار همه چيز با سرعت سرسام آور به سوى مرگ مى رود. حتى در يك مورد شاهديم، يك نفر كه حاضر مى شود با او حرف بزند مى ميرد. راوى وقتى به شهر برمى گردد مجبور مى شود به باغ وحش برود. شايد حيوان درنده است در قفس به حرف هاى او گوش بدهد، اما تراژدى داستان وقتى است كه آن حيوان هم به حرف او گوش نمى دهد و تعامل برقرار نمى كند و اينجا است كه راوى مى گويد: «ديگر جذابيتى براى شير ندارم و اين را از پلك هايى كه مدام روى هم مى افتد مى فهمم». اصلانى به نظامى از تقابل ها در اين داستان اشاره كرد و گفت: تقابل راوى داستان با جامعه بشرى، تقابل با رزمنده ها و فرمانده خودى و فرمانده دشمن و همچنين تقابل راوى با دنياى واقعيت و خيال به گونه اى نظامى از تقابل ها را در مقابل خواننده قرار مى دهد. همچنين وقتى به رويكرد اگزيستانسياليستى چه در بعد الهى و چه در بعد الحادى مى پردازيم، بن مايه هايى مانند: يأس، جدايى، بدبينى، تنهايى، دلهره و ترس آگاهى و مرگ انديشى را مى بينيم. پس از محمدرضا اصلانى، بلقيس سليمانى به نقد اثر پرداخت. او گفت: به عنوان اولين اثر نويسنده كار خوبى ارايه شده است و اين خوب بودن از متفاوت بودن آن است. ويژگى درونى و محتوايى اين داستان ها انزوا، ترس، مرگ انديشى و عدم تقابل با دنياى بيرون است و از لحاظ روايى ساختار خاصى در داستان ها وجود دارد. اكثراً من راوى يا اول شخص است. البته با توجه به ذهنى بودن داستان ها اين منطقى است چرا كه راجع به يك معضل روحى و روانى بايد صحبت شود و من راوى بهتر از اين معضل خود خبر دارد. سليمانى با بيان اين كه زبان داستان ها گاه پريشيده مى شود گفت: من به نكاتى در اين نقد اشاره مى كنم كه مى بايست از ويژگى هاى داستان ها باشد و نيست. در بحث رويكرد اگزيستانسياليستى بايد بگويم، داستان اگزيستانسياليستى يك روس ويژگى اگزيستانسياليست روسى دارد پرسش من اين است كه آيا اين داستان ها ويژگى اگزيستانسياليستى ايرانى دارند. آيا مسايل انسان ايرانى در آن مطرح مى شود. مسايل انسان شهرنشين مدرن ايرانى و به عبارتى آونگ شده ميان سنت و مدرنيسم در اين داستان ها است.
|
|
|
|